من و اون
من
من یک سیبل دارم امّا هر روز صبح اونا رو با ژیلتم می زنم چون ممکنه وزنم زیاد بشه و هزارتا بیماری بگیرم مردم میگن بیست و پنج سالمه منم قبول می کنم اگه می گفتن دویست و پنجاه یا دو هزارو پانصد سال هم قبول می کردم ، اصل اینکه قلب آدم چقدر تازه نفس باشه و بتونه تند بدود و گرنه این عددا فقط عددند خوب راستش قدم انقدر بلند نیست که دستم رو بلند کنم و یک لامپ رو ببندم و اونقدر هم کوتاه نیست که برای باز کردن پنجره چهار پایه زیر پام بگذارم وزنم هم حدود یک گونی لوبیا ست البته لوبیای تروتازه چهره ام هم ای بدک نیست از هر ده تا دختری که مهربون هستند شش هفتاشون رو می تونم بخندونم هر چند حاضرم هر شش هفتاشون رو با یکی از اون سه چهار تا عوض کنم از لحاظ شخصیتی هم توی خیابون که راه می رم هرکس که می خواد عکس خانوادگی بگیره از اولین کسی که تقاضا می کنه منم
اون
اون سیبیل نداره و بجاش چیزای دیگه ای داره سنش اونقدر هست که روی سفره عقد بگن بهم میان ، قدش هم به اندازه ای هست که کمر باریک نشونش بده بهتره باهم رو راست باشیم راستش یک خورده از من بلند تره که یک خورده رو هم با یک کفش پاشنه دار حلش می کنیم آخ که اگه می دونستم که کدوم احمقی دهنشو باز کرد و قانون قدها رو وضع کرد . وزنشم گَمون کنم اگر بخوام بقلش کنم و بچرخونمش یکم قیافمو تو هم ببره و اما چهرش از اونایی که اولش میگید اگه جواب سلامم رو نداد هم زیاد مهم نیست اما یکم که پیشش موندی حتی اگه نگاهت هم نکرد می خواهی خودت رو تکه پاره کنی می دونید تو دل برو و دیگه برون نیاده از لحاظ شخصیتی هم از اوناست که توی خیابون وقتی راه میره فکر میکنه بوی اتکلانش خیلی خوبه
لحظه دیدار
روزش توی پاییز بود از اون روزایی که آفتاب و سایه باهمه و خیلی باهاله کوچه خلوت ، بیدای مجنون ، نسیم ملایم ، بارون رنگی ، لحظه دلتنگی ، دو مسیر مخالف ، برا ی چشم در چشم شدن خلاصه همه چیز برای لحظه دیدار آماده بود خلاصه اون با یک لباس . . . لباسش یادم نیست خلاصه من داشتم میرفتم نون بگیرم اون نون گرفته بود داشت برمی گشت خلاصه قدم ، قدم ، قدم
نزدیک و نزدیک خلاصه به اندازه دوتا ماشین که فاصله داشتیم چشمام ، چشماشو دید و بدو بدو رفت به قلبم گفت : گمشده پیدا شده خلاصه از اینجا به بعد چون هیجان انگیزه خلاصه نداره آقا قلبم با شنیدن این خبر رَم کرد و چهار نعل دوید و دوید تا اینکه دلم گرم شد تو همین چند ثانیه منِ درونم پرید و چشمام رو لیسید و همه ی چراغاشو روشن کرد و پرده قرمز شرم و حیای صورتم رو کشید اما بدشانسی برق چشمام بخاطر لیس به بدنم اتصالی کرد و شروع کردم به لرزیدن و زبونم رو بی حس کرد و افتادم به که که ، پِکه حالا من اصلاً که نمی خواستم بگم ، می خواستم بگم « س » اضطراب و استرسم تو کوچه پس کوچه های بدنم بدو بدو و فرار و منم درونم دنبالشون که بگیردشون اعتماد به نفسمم که قربونش برم بعداً فهمیدم زیر صفر قایم شده بود بهر حال همین موقع هاست که آدم دوست و دشمنش رو می شناسه
در عوض اون خیلی خیلی راحت انگار قبلش هفتا صلواتش رو گفته باشه و با اعتماد به نفسش یک جورایی آب هویج بستنی می خوردند حاضرم قسم بخورم اگه سیگاری بود مثل اون کاویی که همه رو کشته باشه چطوری سیگار میکشه همان طوری می کشیـد خلاصه اون نگاه من نگاه اون خنده من خنده از کنار هم متفاوت با همه کنارها گذشتیم همین دیگه لحظه یعنی همین قدر ، توی این هیر و بیر من درونم پرید فیوزم رو قطع کرد و یک گوشه ای توی لحظه دیدار خاموش شدم
روزها
روزهای من و اون غلیظ ترین روزای زندگیم محسوب میشه مهربون ترین حسود ترین ، مؤدّب ترین و همه ترین های دیگه ، گفتم مؤدب ترین آره من مؤدب ترین آدم روی زمین هستم البته فقط نسبت به اون بالای صندوقچه ی کلمات مغزم چهار زانو می نشینم و با دقت یکی یکی دروشون میارم حسابی تمییزشون میکنم و تحویل اون می دم حسادت و حساسیت یا بهتر بگم مالکیت که دیگه وا ویلاست تمام حرکاتشو زیر نظر می گیرم اینکه چطور سلام میکنه چه کلماتی بکار میبره چقدر صحبتش طول میکشه با کیا رفت و آمد می کنه قرار ملاقاتی ، چیزی ، خاطره خوشبو ، اشاره چشم و ابرو ، لبخند یا قهقه مهربون یا معمولی مخصوصاً اگه مرد چراغ سبزی توی کار باشه خلاصه اینکه یک بیمار تمام عیار هستم و از این بابت خوشحالم
هر روز سر ساعت لحظه دیدار میرم توی پارک کنار کوچه خلوت روی صندلی لم میدم و هی فیلم لحظه دیدار رو عقب می زنم و هی می بینم و هی لبخند میزنم و هربار به جزئیات بیشتر حادثه پی می برم الان لباساش که هیچی حتی تعداد پلک زدناشم میدونم چندتا بود در پایان فیلم به اطراف خیلی رنگی نگاه می کنم و صدای گنجشک ها رو از صدای ماشین ها جدا می کنم و لذت می برم ، وقتی حسابی نشعه لحظه دیدار شدم شانه هام رو عقب می دم ، سرم رو بالا می گیرم و یک قیافه ی همه چیز گل و بلبل به خودم می گیرم و مثل رمالا می خوام مشکلات همه رو حل کنم حالا توی این گیر رو بیر یک فال فروش هم دست ما رو خونده هر روز دست روی یک جای حساس روزای عاشقی میزاره و تا روح حافظ رو چند بار شاد نکنم بی خیال نمی شه بیچاره حافظ دیشب اومد بخوابم و کلی تشکر کرد انگار بخاطر حمد و سوره های من یک آسمون توی بهشت برده بودنش بالاتر
شب ها
من هر شب اون رو زیر پتوم دعوتم می کنم کافیه تا دستمو کمی بالاتر بیارم به اندازه دوتا صندلی و یک میز نه زیاد بزرگ ، میزای بزرگ برای گرفتن بوسه مناسب نیستند یک فنجان قهوه سرد نشو برای هر دو ، فوت ، نگاه ، خاطره لحظه ی دیدار و دویدن قلب ها . تا اینکه یک شب توی تاریکی خجالت سیریش رو گم کردم و تونستم با اون چند کلمه ای حرف بزنم گفتم داری به چی فکر میکنی گفت به اینکه هیچ وقت نمی تونم کفش پاشنه بلند بپوشم گفتم میشه روسریتو در بیاری گفت باشه اما فقط روسریمو ، خوشحال شدم بلند بودن گفت من رو چندتا دوست داری خواستن دستمو توی موهای بلندش بکشم و جواب بدم که خجالت لعنتی نفس زنون خودشو بهم رسوند و زد روی دستم گفت خفه به هزار التماس از خجالت اجازه گرفتم تا حداقل ترانه دلتنگیم رو برایش بخونم صدای خوبی ندارم اما همه آدما می توند یک ترانه رو زیبا بخونند اون خوشحال شد و آتیش چشماشو روشن کرد تا به صحنه ی من نور بده آواز غمگین من و آتیش داغ او اشک هر دومون رو درآورد بعداً باهم تصمیم گرفتم اسم اجرای اون شب رو بگذاریم سنفونی آوازو اشک
مهمانی های شبانه ادامه داشت تا اینکه یک شب میز رو خیلی کوچیک انتخاب کردیم آقای خجالت رو طوری گم کردم که دیگه پیدام نکرد هوا خیلی خیلی گرم شد نمی دونم بخاطر پتو بود آتیش چشماش یا گرمی بوسه هاش مجبور شد بجز روسری لباسای دیگشم . . . خوب آدمیزاده دیگه ، دست و پا ، دست و پا تا یکیش خورد به میز کوچیکه و قهوه سرد نشو ریخت رومون اما با وجود بخاری که ازش بلند میشد نسوختیم برعکس خیلی هم خوشمون اومد از اون شب به بعد هر شب قهوه مون رو تعمداً میرختیم و کیف میکردیم اما اینقدر اینکار رو انجام دادیم تا اینکه تلخی همه جا رو گرفت .
خداحافظ
یک روز ساعت شش و هفت بعد از ظهر تو غروب پر رنگه اون با یک سلام بدون خنده اومد چشمام خبر اومدنشو به قلبم داد اما متأسفانه قلبم دیگه رَم نکـرد به این خبر عادت کرده بود اون گفت من میخوام کفش پاشنه بلند بپوشم گفت مراقب خودم باشم نیش کثیفم رو باز کردم و گفتم تو هم همینطور . . .
سلام و سلامتی
سلامتیم به خطر افتاده
جواب سلامم را بده
حال و احوال
ــ حالم از حالم بهم می خورد .
ــ حالم از چراغ های خیابان اردیجهنم کـه نه تنها ظلمت مقابل آلونکمان را از بین نمی برد ، بلکـه حشرات موزی را هم به آلونکمان راهنمایی می کند ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از تلفن عمومی رو به روی مغازه جنس فروشی کـه باعث شده دیگر کسی چشم انتظار بوق موتور پستچی نباشد ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از خود مغازه جنس فروشی هم که کرکره اش برایم همیشـه پایین است ؛ حتی وقتی کـه باز است ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از آهنین گدای سر کوچه امان کـه با ترفند صدقه دفع بلاست ، پیر زن همسایه را معذب می کند ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از مردم محله امان که گاو شده اند تـا بوی کود هم برایشـان لذت بخش باشد ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از برج کنـار منزلمان که سلماز و ستاره و سینا و بقیهء ( س ) دار ها از آن جا پرواز را به خاطرم سپردند و فهمیدم پرنده ، کشتنیست ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از مریم دختـر همسایه که خواستنش آسان است ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از خانه امان که تنها در اتاق خوابش صدای خنده می آید ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از سگم که از زنم به من وفادار تر است ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از اتاقم که شاهد خلوتم بوده و چیزهـا دیده و شنیده ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از تختم که خواب های مرا می بیند و باز مرا می خواباند ؛ بهم می خورد .
ــ حالم از خودم که خودم نیستم ؛ بهم می خورد .
نوروز
نو ...روز شد
بیا نو بشویم
خانم پری
در آغوشتانم
پیدایتان نمی کنم پری
ببخشید خانم پری
یا من راه را...
یا شما جای دیگری
نکند رفت و آمدم زیاد شده
یا بازی دستانم تکراری
خانمی نبودید دعوت کنید و نیاید
نکند خدای ناکرده کسالت دارید
نکند... نه خدا نکند
در آغوشتانم
آهای خانم پری
اگر اجازه میدهید بگویم پری
پری جان
تنها اثر از آثارت
بوی تلخ عطر یست
که از تلخی نبودنت
تلخ تر است
کفشهایم به واکس ویار دارند
جوراب هم که در تابستان داشتنش بی کلاسیست
دستان کمربند نخ نمایم به هم نمی رسند تا دهن گشاد شلوارم را محکم ببندند
پیراهنموروثیم دکمه هایش را به دلیل رعایت نکردن زمان میهمانی بیرون کرده
لباس زیر هم که زیر است بی خیال
کروات هم دارم اما به خاطر این که مرا خموده تر می کند وصلش نکردم
باور کنید کلاه هم داشتم اما برش داشتم تا خدا مرا بهتر ببیند
ادکلنم هم بی بو شده چی ساعت مچی ؟ ای بابا پس ساعت سر چهاراه پس چی
کیف پولم هم به علت ورشکستگی فراریست
کلید هم ندارم چون درب منزلمان پرده ای است آویخته و چیز گران بهایی هم درون صندوقچه ایی ندارم از آن مهمتر شاید مرا به عنوان سارق دستگیر کنند
اما تسبیح زیبایی دارم مشهدی باقر سوغات آورده با آن خدا را شکر می کنم هر چند صدو یکی نیست
مردم ما خوبند
مردم ما خوبند
مردم ما در صورت لزوم مسافر کشی می کنند نه برای کسب درآمد برای حس انسان دوستی ، مخصوصاً و بیشتر برای کمر باریک هـا ( نقطه) ورزش برای همه چیز خوبه
مردم ما خوبند
اگـر دختر زیبایی مسیرش خیابان مهر انگیـز باشـد ، حتماً خیلی ها با او هم مسیر خواهند شد تا او را سالم به مقصد برسانند( نقطه) هم دلی از هم زبانی بهتر است ، همرهی از هم دلی هم بهتره
مردم ما خوبند
شاید به طرفه العینی شخصیت کسی را به چالش بکشند و در اکثر مواقع آن را لگد مال کنند ، اما نیتشان خیر است و برای هرچه بهتر شدن آن می کوشند( نقطه) بابام می گفت : بچه خیر خواهت کسی هست که بدت رو بگـه
مردم ما خوبند
درست است که مردم ما همیشه مشکی می پوشند و خوب می دانند کمی افسردگی و کراهت می آورد اما عده ایی به آنها فهمانده اندمشکی رنگ عشق است و وجاهت و نجابت می آورد( نقطه) آهان از اون لحاظ
مردم ما خوبند
اگـر اکثر مردم با تعداد انگشت شماری فاصله طبقاتی دارند ، اکثریت کاهل هستند و نمی خواهند خود را به انگشت شمارها برسانند و انگشت شمارها هم بر اساس معرفتی که دارند بر سرعت خود می افزایند تا اکثریت زود تر متوجه فاصله اشان شوند و تلاششان را برای هر چه بهتر شدن اموراتشان کنند ( نقطه )توی کتاب نوشته تنبلی کار زشته
مردم ما خوبند
در طول روز بارها تمام یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر و کتاب هایشان تا نور چراغ و دست بریده برادرشان تا خداوند و نام های سببی و نسبی اش همه را به شهادت می گیرند تا دروغشان از غربال راستی بگذرد( نقطه) نمی دونم کی تو دهن مردم انداخت که دروغگو دشمن خداست
مردم ما خوبند
اگـر احساس کنند جنسی می خواهد کمیاب شود به مغازه ها هجوم آورده و خانه اشان را از آن انباشـته می کنند تـا دیگـر کـم نداشتـه باشنـد (نقطه) بـرای خانه کلبعلی هم خـدا بزرگ است
مردم ما خوبند
حداقل با نیم ساعت تخیـر سر وعده حضور پیدا می کنند ، خواهش می کنم قضاوت نکنید که برای دوستانشان احترام قائل نیستند ، نه بر این باوراند که انتظار باعث دلواپسی و دلواپسی موجب دلتنگی و در نهایت محکم شدن ارتباطشان می گردد (نقطه) از این همه محبت بغض گلویم را گرفته و نکته ای نمی توانم بگویم....
مردم ما خوبند
گفتمانشان با مبلمانشان تغییر می کند این نان به نرخ روز خوردن نیست ، موقعیت شناسی اشان این چنین حکم می کند( نقطه) بیاد مخده پدر بزرگ یک دقیقه سکوت
مردم ما خوبند
مردم ما اگر پارتی داشته باشند ، یواشکی کارشان را انجام می دهند تا پارتی ندارها دلشان نسوزد( نقطه ) پارتی دارها مساوی است با ویرگول ، کاما ، آکولاد ، پرانتز ، گیومه ، دلسـوز
مردم ما خوبند
بچه های محل اگـر بداند سعیـد کوچک تنها هزار تومان دارد آن هزار تومان را به هزار ترفند می ستانند تا با آن کیک و نوشابه بگیرند اما نه برای لذت بردن ، برای اینکه سعید طعم نداری را بهتر بچشد و اگـر در آینده پولی بدست آورد قدر آن را بیشتر بداند (نقطه) آفرین به جعفر ما
مردم ما خوبند
اگر تعداد معشوقه هایشان بیش از سه تا است گمان بد نبرید ، آتش عشقشان زیاد است و یکی دو معشوقه تحمل این آتش هولناک را ندارند پس از روی ناچاری آتششان را تقسیم می کند تا کسی نسوزد( نقطه) آتش مظهر پاکی است
مردم ما خوبند
و کلاً اگـر می بینید مردم ما همیشه خواب هستند و دزدان هر روز قسمتی از خانه ی آنها را می برند ، بخاطر انسانیت خود را به خواب زده اند تا دزدان دردانه خجالت زده نشوند و خودشان به راه راست برگردند( نقطه) « سارقان امروز آنی هر برت را می برند این ورت را گر بگیری آن ورت را می برند » ( 1 )
( 1 ) این بیت متعلق به آقای محسن بهاری است
همه می خواهند ما را عذاب دهند
حتی وجدانهایمان
آقای عزیز ،خواهر،برادر،وجدان،چهارچوبهای اجتماعی
حتی نمیگزارید اسمش را به زبان بیاورم
این دیگر چه قانون احمقانه ای ست
هرگز شما را نخواهم بخشید
← صفحه بعد
نظرات ()
